تبليغاتX
سرزمین آفتابی
سرزمین آفتابی

نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 15:36 توسط majid| |

دل من شكست كسي صدايش نشنيد

آري دل مرد بي صدا ميشكند.


نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 20:23 توسط majid| |


عشق است كاپيتان فرهاد.به افتخارش هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.



نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 17:58 توسط majid| |

زندگيم را با غم ساختم اما غم زندگيم را نساخت.

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 16:16 توسط majid| |

تبريك به تمام هوادارايه بارسلون.

نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 2:30 توسط majid| |

همه به اين جسمه فاني مينازيمو بهش توجه داريم . اگه كسي به خودمون يا به كسي كه دوسش داريم جسما" آزار برسونه خيلي بيشتر عصباني و ناراحت ميشيم . تا به روحمون ، اي داد از اين روح كه هر چي بدبختيم بكشه بفكرش نيستيم .واسش نميجنگيم كه اذيت نشه . درد نكشه . عاقل نميشيم .همه چيزم ميندازيم تقصير دل ، حالا اينا در حاليه كه جسم خاك ميشه و روحمونه كه ......................

ميترسم از روزي كه روحمون نفرينمون كنه

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 4:18 توسط majid| |

سلام.
يه تغييري تو وبلاگم دادم. عكس بالاي قالب ، كوه درفكه تو استان گيلان.آدرس پروفايل فيس بوكمم گذاشتم.خوشحال ميشم بهم سر بزنيد.مرسي راستي بارسلونم كه رفت بالا.تبريك واسه طرفدارايه بارسلون.

نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 3:29 توسط majid| |


سلام به دوستايه خوبم . يه چند مدتي نبودم ولي ديگه هستم .شرمندتونم بخدا. راستي يه اتفاق خوب .


امروز تولدمههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

اوهم اوهم .بله يعني 12 ارديبهشت . شدم 25 ساله واي يه حسي دارم .ساعت الان 12.48 دقيقست.يه چيزي بهم ميگه امسال خيلي خوبه .خدا كنه. راستي در مورد عكس چپيه خودمم 3 ماهم. راستيم كه خودمم باز 24 ساله.خدا بخواد عكسه امسالم ميذارم .ببينيد پير شدم.بوسسسسسسسسسسسسس

امسال از آدماي دروغگو خبري نيست!!!!!!


نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 0:52 توسط majid| |

پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با ربكا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. ربكابه من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ربكا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و ربكا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز ، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق، پسرت، مايكل

 پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه تامي.

   فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه!!!!
 
 دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

نوشته شده در شنبه 27 فروردین1390ساعت 21:58 توسط majid| |

سعی کنیم عظمت در نگاهمان باشد نه در چیزی که به آن مینگریم.

نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 15:58 توسط majid| |